تبليغاتX
html> آمد اما بي صدا خنديد و رفت ...      لحظه اي در كلبه ام تابيد و رفت ...     آمد از خاك زمين اما چه زود ...     دامن از خاك زمين برچيد و رفت ...    ديده از چشمان من پنهان نمود ...    از نگاهم رازها فهميد و رفت ...   گفتم اينجا روزني از عشق نيست ...    پيكرش از حرف من لرزيد و رفت  ...   گفتم از چشمت بيفشان قطره اي ...   ناگهان چون چشمه اي جوشيد و رفت...      گفتمش من را مبر از خاطرت ...     خاطراتش را به من بخشيد و رفت    •* *•.آغاز شیرین.•* *•

زمانی باران را بوسیدم که نگاهت به لبهایم بود...

زمانی آسمان را در آغوش گرفتم که آغوشت برایم باز بود...

زمانی زلالی اشکهایت را لمس کردم که دلم در دستانت بود...

و حالا ...

          این منم!

       تنها!

        میشنوی؟

                تنها!

 با خاطره ای از بوسه های یک رویا...

   و تلخی حقیقت نبودنت....!

  همین!

 

+ نوشته شده در  87/03/19ساعت 15:8  توسط niki | 

زمانی باران را بوسیدم که نگاهت به لبهایم بود...

زمانی آسمان را در آغوش گرفتم که آغوشت برایم باز بود...

زمانی زلالی اشکهایت را لمس کردم که دلم در دستانت بود...

و حالا ...

          این منم!

       تنها!

        میشنوی؟

                تنها!

 با خاطره ای از بوسه های یک رویا...

   و تلخی حقیقت نبودنت....!

  همین!

 

+ نوشته شده در  87/03/19ساعت 15:8  توسط niki | 

در اخرين لحظه ديدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را
از من مي ربود بر لبانت
زينت بست.
و به ارامي از من  فاصله

گرفتي بي هيچ كلامي.
من خاموش به تو نگاه می كردم

و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
نحيف لحظه اي فقط لحظه اي  مي انديشيد كه
اسمان بهاري يعني ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي
بود براي با او بودن

+ نوشته شده در  87/03/19ساعت 15:7  توسط niki | 
 
home
e_mail
archive
درباره وبلاگ
انتظار واژه ی غریبی است ...

واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست

که با آن خو گرفته ام.

که چه سخت است انتظار

هر صبح طلوعی دیگر است

بر انتظارهای فرداهای من!

خواهم ماند تنها در انتظار تو

چرا نوشتم در برگ تنهاییم

برای تو، نمیدانم؟

شاید روزی بخوانند بر تو،

عشق مرا ...

می دانم روزی خواهی آمد،

می دانم ...

گریان نمی مانم، خندانم!

برای ورودت ای عشق.

وقتی که به یادت می افتم،

به یاد خاطراتت ...

نامه هایت را مرور می کنم،

یک بار ... نه ... بلکه صد بار

وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ...

و اشک شوق

بر گونه هایم روانه میشوند ...

تنها میگویم همیشه در قلب منی تو ...

میدانم که باز خواهی گشت ...

می دانم!

به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی

نوشته های پیشین
87/03/05 - 87/03/21
87/02/08 - 87/02/14
87/02/01 - 87/02/07
87/01/22 - 87/01/31
87/01/08 - 87/01/14
86/12/05 - 86/12/21
86/12/08 - 86/12/14
86/12/01 - 86/12/07
86/11/22 - 86/11/30
86/11/05 - 86/11/21
86/08/22 - 86/08/30
86/08/05 - 86/08/21
پیوندها
همه میگن طراوت بارون...
 

 RSS

POWERED BY
Niki

طراح

Niki

Add Me
 
برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری ip-location map it!